پاکباز و زبان نگارش؛ درباره‌ی ‹دایرةالمعارف هنر’، نوشته‌ی علی گلستانه

Pakbaz

در سی‌وپنجمین دوره‌ی «کتاب سال» (زمستان۱۳۹۶)، ویراست سه‌جلدی دایرةالمعارف هنر به سرپرستی رویین پاکباز (فرهنگ معاصر، ۱۳۹۵) جایزه‌ی بخش کلیات هنر را برد. چنانکه انتظار می‌رفت، نویسنده‌ی ما در مراسم اهدای جایزه حاضر نشد و جایزه‌ی خودش را هم نپذیرفت. دربرابر پنجاه سال کار مداوم و مستقل او در تألیف و ترجمه و آموزش، رد چنین جایزه‌ای تلویحاً نه‌گفتن به ریاکاری نهادهای رسمی‌ای بود که خود هرساله بودجه‌هایی هنگفت را به اسم کار فرهنگی به هدر داده‌اند. اما این‌همه فرصتی می‌دهد برای اشاره به جنبه‌ای از کار مؤلف دایرة‌المعارف هنر، که شاید کمتر به آن توجه شده است.

پاکباز با سال‌ها کار مستمر بیرون از دانشگاه، تأثیری در فرهنگ هنرهای تجسمی ایران داشته است که تمام دم‌ودستگاه‌های رسمی پژوهشی و آموزشی با بودجه‌های کلان و شهریه‌های کمرشکنی که از دانشجویانشان می‌گیرند نداشته‌اند. کتاب‌هایی همچون درجست‌وجوی زبان نو و نقاشی ایران، علی‌رغم فشردگی مطالبشان، یقیناً صدها بار بیشتر از انبوه مقاله‌های علمی‌پژوهشی فراموش شده‌ای خوانده شده‌اند که «اساتید» و «دکترها»، در بسیاری از موارد، بدون پرسش و دغدغه و صرفاً با هدف ارتقاء و حفظ مدارج اداری‌شان می‌نویسند، مقاله‌هایی که فارغ از موضوعات گاه بی‌ربط و جدا از روند مسئله‌دار تأیید و چاپشان، ضمن دربرداشتن نمونه‌های مفرحی از غلط‌های املایی و دستوری، اغلب ظاهربینانه‌ترین برداشت ممکن از بینش و نگارش «علمی» را منعکس می‌کنند. کار پاکباز به‌طورعمده در حیطه‌ی کلیات بوده و بیشتر اطلاعاتی عام، بنیادین، و کاربردی را در اختیار کاربر قرار داده است. بااین‌حال، اگر او (مانند پژوهشگران دانشگاهی) وقت خود را صرف بررسی موارد جزئی و آثار خاص نکرده باشد، در حد جمع‌آوری اطلاعات کلی هم متوقف نشده است؛ بلکه کوشیده تا در بازخوانی کلیات مداخله کند و صورت‌بندی‌های تازه‌ای از نسبت اجزاء و نقششان در شکل‌دادن به کل (خواه زبان هنر مدرن، سبک نگارگری کهن ایران، هنر نوگرای ایران، یا زبان تصویر) ارائه کند. این‌همه، حول نگاه کلان او به هنر به‌منزله‌ی فعالیتی در پیوند فعال با مناسبات اجتماعی و دگرگونی‌های تاریخی صورت پذیرفته است.

بررسی این بازخوانی‌ها در چارچوب این نوشتار کوتاه ممکن نیست؛ اما کار او از جهت دیگری هم اهمیت دارد و آن تلاشش در پی‌ریزی زبانی با وضوح و دقت تاحدامکان علمی و سنجش‌پذیر برای نگارش درباب هنر است. این تلاش را می‌توان هم در نثر او (ترتیب ارائه‌ی اطلاعات و نتیجه‌گیری، پیوندسازی میان ماده‌ی تصویر و محتوای آن) دید و هم در آزمون‌های او در ساختن معادل‌های فارسی برای واژگان تخصصی هنرهای تصویری (کاری که شاید بتوان با آزمون‌های درخشان داریوش آشوری در معادل‌سازی برای واژگان تخصصی علوم انسانی مقایسه‌اش کرد).

از اوایل دهه‌ی چهل خورشیدی، زمانی که فرم تازه‌یافته‌ی هنر مدرن جدا از تجربه‌ی زیست اجتماعی هنرمند رشد می‌کرد، جلال آل‌احمد بر ضرورت و نیروی مؤثر نقد هنری آگاه شده بود. بینش سیاسی آل‌احمد او را در نوشتار به تلاش برای بازسازی پیوندهای میان هنر و مسائل جامعه‌ی آن روز سوق می‌داد، اما او از زبانی واضح که از طریق آن بتواند رئوس اثر تصویری را بازشناسی و تحلیل کند بی‌بهره بود. او همچنین از نظر تاریخی نمی‌توانست این زبان را بسازد، زیرا زبانِ پیوسته و منسجم ادبی را از پیش در اختیار گرفته و در چارچوب فعالیت‌های خود مستقر کرده بود. او بحران و فاصله‌ای میان این زبان ادبی و نقد آثار تصویری نمی‌یافت. در همین زمان بود که پاکباز با مسئله‌ی زبان نگارش درباره‌ی هنر درگیر شد: زمانی که نیروی کنایه‌ها، تشبیه‌ها، و در کل جادوی «نظم» ادبی بر نگارش چیرگی داشت. ازآنجاکه او ادیب نبود (گویا ابتدا پزشکی می‌خواند)، با ورود به مسائل دنیای هنر به کاستی‌های زبان موجود برای بررسی و سنجش کیفیت‌های هنری آگاهی یافت و خواسته یا ناخواسته در فرایند کار خود درگیر حل این کاستی‌ها و معضلات زبان نگارش نیز شد. اما اگر نوشته‌های او از دهه‌ی ۱۳۴۰ نشانه‌های آزمون‌وخطاهای او در وادارکردن زبان به نظم و وضوح را منعکس می‌کرد، نگارش دایرة‌المعارف هنر (ویراست نخست: ۱۳۷۸؛ ویراست دوم [کار گروهی، سه‌جلدی]: ۱۳۹۵) کوششی اساسی برای ارائه‌ی نوعی جمع‌بندی از برآیندها و نتایج این آزمایش‌ها بود. فرهنگ اصطلاحات هنری و اعلام هنرمندان که ده سال بعدتر (۱۳۸۸) تدوین شد، با معادل‌های سنجیده‌اش، تحشیه‌ای بر این اثر و راهنمایی برای ترجمه‌ی متون تخصصی هنر بود. ازاین‌جهت می‌توان با کمی احتیاط، نتیجه‌ی کار او را تدوین زبانی مستقل برای نگارش درباره‌ی هنرهای تجسمی دانست، نوعی ادبیات تخصصی هنرهای تجسمی.

آغاز کار پاکباز در دهه‌ی چهل خورشیدی مصادف بود با ابهام در نوشتارهای هنری و تسلط زبان ادبی بر نوشتار هنری. پروژه‌ی ضمنی او تا به امروز پالودن این زبان و آماده‌کردن آن برای بررسی و سنجش کمابیش علمی کیفیت‌های هنری بوده است. اما ورود مفاهیم و واژگان مربوط به نظریه‌های نوین فلسفه و هنر از میانه‌ی دهه‌ی هفتاد، به‌تدریج محدودیت‌های جدیدی را در کل زبان نوشتاری فارسی آشکار کرد. با بازشدن راه ورود این نظریه‌ها به عرصه‌ی هنر، به‌ویژه از راه انتشار کتاب‌های حیطه‌ی نظریه‌ی ادبی و فرهنگ، ادبیات تخصصی هنرهای تجسمی نیز به محدودیت‌های تازه‌ای برخورد، زیرا کاربر آن می‌خواست به‌میانجی این نظریه‌های جدید جنبه‌های تازه‌ای را نیز در اثر هنری ببیند و آن را با واژگان و مفاهیمی نو بسنجد. مجلات هنریِ تازه‌ای ظهور کردند که زمینه‌ی کاربست مداوم این مفاهیم را در قالب سلسله‌ای از متون (تألیف یا ترجمه) فراهم می‌آوردند. آیا نویسندگان این متن‌ها و نقدهای تازه، با این مفاهیم جدید و نیز با زبان مدون و علمی تجسمی (که نه منحصراً اما مشخصاً در نوشتار پاکباز معرفی می‌شود[1]) به قدر کافی آشنایی داشتند که بتوانند از ترکیب آن با مفاهیم جدید به قالب منسجم روزآمدتری در نوشتار دست یابند؟ پاسخ به این پرسش با بررسی دقیق متون هنری دو دهه‌ی اخیر ممکن خواهد شد؛ ضمن آنکه حتی ناکامی در نوسازی این زبان، و کژفهمی‌های احتمالی در قرائت و ابهام‌های فراوان در نگارش، ضرورت برخورد و درگیری با این مسائل جدید را منتفی نخواهد کرد: فهم یک زبان یا اندیشه نیز تنها از طریق درگیرشدن با آن و به‌کاربستنش ممکن خواهد شد. بااین‌همه، نابه‌جا نیست که تصور کنیم دايرة‌المعارف هنر در مقام جامع‌ترین مرجع ادبیات تخصصی هنرهای تجسمی در فارسی نوین، همچون سنگ‌بنای گام‌های آینده در گسترش این زبان باقی خواهد ماند.

* این متن پیش‌تر در شماره‌ی ۳۶۹ دوهفته‌نامه‌ی ‹تندیس› (۲اسفند۱۳۹۶) منتشر شده است.

[1]. این تأکید بیش‌از هرچیز نظر به جامعیت دایرة‌المعارف هنر دارد؛ هرچند حساسیت‌ها و تلاش‌های پراکنده‌ی کسانی همچون مهدی حسینی و محسن کرامتی در زمینه‌ی تلاش برای تدقیق این زبان را هم نمی‌توان نادیده گرفت.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: