«گفت‌وگو با گرهارد ریشتر»، نیکلاس سِراتا، مترجمان: شکوفه غفاری و علی گلستانه

چاپ‌شده در دوهفته‌نامه‌ی تندیس، ش۲۸۷، ۲۷آبان۱۳۹۳.

در سال ۲۰۱۱، تیت مدرن مرور بزرگی برگزار کرد از نقاشی‌های گرهارد ریشتر،[1] یکی از بزرگترین نقاشان زنده‌ی جهان. در اینجا نیکلاس سِراتا،[2] کیوریتور و رییس تیت مدرن، درباره‌ی نیروی مانای آثارش با او صحبت می‌کند.

نیکلاس سراتا و گرهارد ریشتر در تیت مدرن، عکس از لوسی داوکینز.

نیکلاس سراتا و گرهارد ریشتر در تیت مدرن، عکس از لوسی داوکینز.

نیکلاس سِراتا: حدود پنجاه سال است که روی مجسمه، طراحی، و عکاسی، برای استفاده‌ی نقاشی، کار کرده‌اید؛ اما همیشه به نقاشی وفادار بوده‌اید. البته که به‌عنوان نقاش شناخته شده‌اید، اما وفاداری به نقاشی در دنیای معاصر کاملاً نامعمول است.

گرهارد ریشتر: بیشتر مردم جذب مدیوم‌های دیگر می‌شوند. اگر صفحه‌ی نمایش فیلمی در موزه بگذارید، آنگاه دیگر هیچ‌کس نمی‌خواهد به نقاشی‌ها نگاه کند. اما نقاشی حرفه‌ی من است، چیزی بوده که همیشه به آن علاقه داشته‌ام. و حالا در سنّ خاصی هستم، از سنّت متفاوتی می‌آیم، و در هر صورت نمی‌توانم کار دیگری بکنم. هنوز بسیار مطمئنم که نقاشی یکی از اساسی‌ترین استعدادهای بشر است، مثل رقصیدن و خواندن که احساس‌برانگیز هستند و مانند جزئی از وجود آدمی، با ما می‌مانند.

سراتا: آیا همیشه به اینکه چطور چیزی ماندگار خلق کنید می‌اندیشید؟

ریشتر: نه، این چیزی نیست که همیشه به آن فکر کنم. بیشتر تمایل دارم کیفیت هنرمندانه‌ای را حفظ کنم که ما را حرکت می‌دهد و ورای آن چیزی می‌رود که هستیم. بدین معنا، دغدغه‌ام ماندگاری است.

سراتا: فکر نمی‌کنید این تاحدی به آموزش‌های اولیه‌تان برمی‌گردد که برمبنای ارج‌نهادن به مهارت فنّی بود؟

ریشتر: بله، اما کار من برمبنای مهارت نیست. آنچه مهارت فنّی نامیده می‌شود، و نیز ذوق هنریِ صِرف، کاری با هنر ندارد. نمی‌دانم چطور می‌توانم کیفیتی را که تنها در هنر پیدا می‌شود توضیح دهم، خواه موسیقی باشد یا ادبیات، یا نقاشی، یا هر چیز دیگر؛ این کیفیت فقط آنجاست و آنجا می‌ماند.

سراتا: پس [نقاشی] هنوز با ما سخن می‌گوید؟

ریشتر: بله.

سراتا: انگیزه‌تان از ساخت چهار قاب شیشه[3] چه بود؟

ریشتر: فقط می‌خواستم خودِ شیشه را نشان دهم. تلاش خام‌دستانه و متوسطی بود برای نمایش اینکه شما می‌توانید این قطعات شیشه‌ای را لمس کنید. به همین دلیل قابلیت چرخیدن داشتند. اما در آن لحظه متوجه می‌شوید در واقع لمس‌کردن آن‌ها هیچ کمکی به شما نمی‌کند و هنوز نمی‌توانید درک‌شان کنید. و، بله، ارتباط کمرنگی هم با دوشان دارد. جدلی بود علیه دوشان. [هرچند] او چنین مجادلات کوچک و مبهمی را رد می‌کند.

چهار قاب شیشه، شیشه و آهن، ۱۹۶۷

«چهار قاب شیشه»، شیشه و آهن، ۱۹۶۷.

سراتا: پس شما می‌خواستید با دوشان مقابله کنید؟

ریشتر: بله، اندکی. همان‌طورکه در اِما[4] تابلوی دوشان با نام برهنه از پلکان پایین می‌آید (۱۹۱۲) را به یاد آوردم، تابلویی را که به‌عنوان پایانی بر نقاشی تصور شده بود.[5]

ریشتر: پس می‌خواستید نشان دهید که برخلاف تصور دوشان، نقاشی هنوز ممکن است.

سراتا: بله، بی‌آنکه نقاشی بازنمودی را رها کنم. من چیزی را می‌خواستم که شاید شما آن را هنر شَبَکی[6] بنامید، نقاشانه، زیبا، و حتی اگر نیاز باشد، احساساتی. چنین چیزی در گذشته نبود؛ مبتذل محسوب می‌شد.

سراتا: پس حتی در اواسط 1960 شما به بیان احساسات علاقمند بودید؟

ریشتر: بله، بی‌آنکه واقعاًً به کاری که می‌کردم آگاه باشم. در آن زمان مردم به این شکل به آن نگاه نمی‌کردند، نقاشی براساس عکس‌هایی از رویدادهای تراژیک منبع سرگرمی بود، که به چشم شاهکارهای تحریک‌آمیز و جسورانه دیده می‌شد، چیزی که چندان از هدفم دور نبود.

سراتا: پس می‌خواستید نقاشی‌هایتان بتواند با احساس بشر ارتباط داشته باشد؛ اما از طرفی هم زبان انتزاعیِ بین‌المللی نباشد.

ریشتر: بله.

سراتا: پس شما به ایدئولوژی‌ها شکّاک هستید. اما آیا هنوز نقاشی هدفی اخلاقی دارد؟ بیایید درباره‌ی هنر ایدئولوژیک بحث کنیم.

ریشتر: روشن است، اگر هنرتان در نظام نازی و سپس نظام کمونیستی رشد کرده باشد. دلایل دیگری هم بوده است. این نسل، نسلی بدون‌پدر بود و برای من هم به همین شکل گذشت. این برای شکّاک‌بودن کافی است.

سراتا: بله، شما به طور استعاری بدون‌پدر بوده‌اید؛ اما به معنای واقعی کلمه هم بدون‌پدر بوده‌اید.

ریشتر: بله اینطور است. پدر هرجا که لازم باشد خواستار توقف و مرزبندی است. چون پدر نداشتم، می‌توانستم به طور کودکانه‌ای ساده و بی‌تکلف بمانم. کاری را انجام دادم که دوست داشتم؛ زیرا هیچ‌کس نبود که مرا متوقف کند، حتی وقتی اشتباه می‌کردم. این تاحدی رفتاری بی‌نظم است که بی‌شباهت به چیزی که زیکمار پولْکه[7] انجام می‌داد نیست.

سراتا: پس اگر به ایدئولوژی شکّاک هستید، کجا به ایمان خود عمل می‌کنید؟ نگوئید در کلیسا.

ریشتر: نه، واقعاً در کلیسا نه؛ اما در جاهای دیگر، بله. این سنتی دیرپاست و ما نمی‌توانیم بدون شکلی از ایمان به چیزها زندگی کنیم. به آن نیاز داریم.

سراتا: با پیرشدن‌تان، ایمان‌تان هم گسترش یافته است؟

ریشتر: نه، من همیشه مؤمن بوده‌ام.

سراتا: این روشی است که دنیای خود را می‌سازید؟

ریشتر: این فرهنگ ماست. تاریخ مسیحیت چیزی‌ست که به من شکل داده است. حتی در مقام الحاد، باز هم مؤمن هستم. ما به این شکل ساخته شده‌ایم.

سراتا: بله، هر کس باید نظام ارزشی خود را بسط دهد، اما برای یک نقاش گاهی این نظام ارزشی در کارهایش نمود می‌یابد؛ همان‌طورکه در نقاشی‌های روتکو نشانی از باورش به دنیایی ماورائی وجود داشته است.

ریشتر: می‌توانم به آن ارتباطش دهم. هنر رسانه‌ی ایده‌آلی‌ست برای ایجاد ارتباط با ماوراء، یا دست‌کم برای نزدیک‌شدن به آن.

سراتا: پس چطور خودتان را توصیف می‌کنید؟ منظورم از لحاظ سیاسی نیست. منظورم… فکر می‌کنم گفتید به مذهب اعتقاد ندارید.

ریشتر: به خدا اعتقاد ندارم.

سراتا: اگر به خدا اعتقاد ندارید، پس به چی اعتقاد دارید؟

ریشتر: بسیار خوب. در مقام هنرمند ، باور دارم که همیشه باید معتقد باشید. این تنها راه است. گذشته از این، هر دوی ما معتقدیم که می‌خواهیم این نمایشگاه را برگزار کنیم. اما من نمی‌توانم خدا را باور داشته باشم. او برای من هم خیلی بزرگ است و هم خیلی کوچک، و همیشه درک‌نشدنی و باورناپذیر.

سراتا: پس هدف هنر چیست؟

ریشتر: نجات این جهان. یکی از [راه‌های] بسیار… مثل نان، مثل عشق.

سراتا: و چه چیزی به شما می‌رسد؟

ریشتر: [می‌خندد] خوب، چیزی که شما می‌توانید داشته باشید تا… این چاره‌ی همه‌ی سختی‌ها، بی‌معنایی‌ها، و بی‌رحمی پایان‌ناپذیر دنیای ما است. هنر به ما نشان می‌دهد چگونه چیزها را خوب و سودمند ببینیم و بخش فعالی از جهان باشیم.

سراتا: پس هنر به جهان نظم می‌دهد؟

ریشتر: بله. آرامش، امید، منطقی است که بخشی از آن باشند.

سراتا: اما این مشارکت در راستای مذهب نیست؟

ریشتر: نه برای من. بااین‌حال من برای وجود کلیسا سپاسگزارم. سپاسگزارم که چنین کارهای بزرگی انجام داده است، قانون‌ها را به ما داده است. برای مثال، خواستن و نخواستن و خیر و شر را پایه‌گذاری کرده است. این کاری است که همه‌ی مذهب‌ها انجام می‌دهند. به‌محض اینکه سعی می‌کنیم آن‌ها را تغییر دهیم، ادیان دنیوی مانند فاشیسم یا کمونیسم سر بر می‌آورند.

سراتا: موضوعی هست که نتوانید آن را نقاشی کنید؟

ریشتر: خوب، اعتقاد ندارم که سوژه‌ای باشد که نتوان آن را کشید؛ اما چیزهای زیادی هستند که من شخصاً نمی‌توانم بکشم.

سراتا: بسیاری از نقاشی‌هایتان حول محور تاریخ زندگی‌تان و تاریخ آلمان در دوره‌ی جنگ جهانی هستند؛ اما هرگز نقاشی‌ای درباره‌ی هولوکاست نکشیده‌اید.

ریشتر: نه، مستقیماً نه. تلاش‌های کمی کردم. به‌همراه کنراد فیشر[8] نمایشگاهی را در یک زمان طرح‌ریزی کردیم. نمی‌توانم با فرم‌های مناسب [این موضوع] کنار بیایم. نمی‌توانم با راهی برای نمایش آن به‌شکلی تحمل‌پذیر و نه فقط تماشایی کنار بیایم. این تم… مثل ضرب و شتم است.

سراتا: همین دلیلِ توقف کار بر این موضوع است؟

ریشتر: بله… من هنوز یک عکس بر روی دیوار دارم. اما صحبت درباره‌ی آن بی‌معنی است؛ باید ببینیدش.

سراتا: عکس از چه چیزی است؟

ریشتر: تصویر از کتابی است نوشته‌ی جُرج دیدی-هابرمن، تاریخ‌نگار فرانسویِ هنر. فکر کنم تصویرهایی خلافِ همه‌ی تصویرها نام دارد و تصاویر هولناک زیادی در آن است. هابرمن مدعی است این تصاویر، این عکس‌های وحشتناک، بخشی از آرشیو تصویرهای ما است. کتاب حیرت‌انگیزی است. در آن، تصاویر حیاط کمپ کوچکی را می‌بینید با انسان‌هایی که در کمال آرامش در آن راه می‌روند، جسدهای متحرک. جدا از اینکه فقط وقتی می‌توانید آن‌ها ببینید که از فاصله‌ی خیلی نزدیک به آن بنگرید. مانند باغبانی خوب… تضاد ترسناکی میان ظاهر و اجزای تشکیل دهنده‌ی تصویر وجود دارد؛ اما اگر هر کاری با آن انجام می‌دادم خیلی تماشایی می‌شد. من این روزها شهرتی دارم؛ بنابراین نتیجه‌ی کار این می‌شد که تماشاگر بگوید «وای! ببین چه می‌کند!» این واکنش، پیش‌ازاین هم درباره‌ی بادر-مینهاف[9] مرا عصبی می‌کرد. آن تابلوها توجه زیادی جلب می‌کردند که اگر شخص دیگری آنها را کشیده بود این‌طور نمی‌شد. دیگر حتی دوست ندارم آن‌ها را نمایش دهم. مطبوعات عاشق آن‌ها هستند. وحشتناک است!

مواجهه (از مجموعه‌ی بادر-مینهاف)، رنگ روغنی روی بوم، ۱۹۸۸

«مواجهه (از مجموعه‌ی بادر-مینهاف)»، رنگ روغنی روی بوم، ۱۹۸۸.

سراتا: با وجود این، تابه‌حال فکر کرده‌اید نقاشی‌هایی از این تصاویر بکشید؟

ریشتر: بله، اغلب.

سراتا: شروع کرده‌اید؟

ریشتر: نه. به عنوان یک عکس کوچک قاب‌شده تاثیر بسیار زیادی دارد. نتوانستم هیچ‌چیزی به آن بیفزایم. اگر به یک نقاشی بزرگتر تبدیل‌اش می‌کردم، شاید فقط خراب‌اش می‌کردم.

سراتا: کِی این عکس را کشف کردید؟

ریشتر: حدود چهار سال پیش.

سراتا: پس هنوز امکان دارد که چنین چیزی را نقاشی کنید؛ چون تابلوی سپتامبر را در 2005، یعنی حدود چهار یا پنج سال بعد از حادثه کشیدید.

ریشتر: من کُند هستم، درست است؛ اما بسیار بعید است که این موضوع را نقاشی کنم.

سراتا: چرا کُند هستید؟

ریشتر: اغلب زمان زیادی برای فهم چیزها نیاز دارم، برای تصورکردن نقاشی‌ای که ممکن است بکشم.

سراتا: درباره‌ی تابلوی سپتامبر، آیا در سال ۲۰۰۱ به امکان خلق نقاشی براساس آن موضوع فکر کردید یا چنین چیزی بعداً به ذهن‌تان رسید؟

ریشتر: در واقع 4 سال بعد. وقتی تصویر را در روزنامه دیدم بسیار ناراحت شدم. فکر نمی‌کنم در چنان لحظه‌ای بتوانید نقاشی کنید و مطمئناً با نگاهی پوچ این عمل هولناک را به‌چشم اتفاقی شگفت‌انگیز بنگرید و آن را به‌عنوان [موضوع] یک اثر هنری بزرگ تجلیل کنید، کاری که خیلی‌ها می‌کنند.

سپتامبر، رنگ روغنی روی بوم، ۲۰۰۵.

«سپتامبر»، رنگ روغنی روی بوم، ۲۰۰۵.

سراتا: پس سعی کردید راهی برای ارتباط با موضوع پیدا کنید، بی‌آنکه به تصویری تماشایی تبدیل‌اش کنید.

ریشتر: بله، با تمرکز بر ظلم و ستم درک‌ناپذیر و فریبندگی هراسناک‌اش.

سراتا: فریبندگی بصری.

ریشتر: بله، اما کاری که بن لادن کرد اثر هنری نیست.

سراتا: طراحی‌های این کار را کِی انجام دادید؟ درست قبل از نقاشی یا زودتر؟

ریشتر: احتمالاً یک سال زودتر، نمی‌دانم.

سراتا: و طراحی‌ها خیلی بزرگتر از نقاشی هستند.

ریشتر: آن‌ها دو طراحیِ متفاوت هستند. اول تشخیص ندادم که مضمون‌شان این است.

سراتا: تشخیص ندادید که مضمون‌شان این است؟

ریشتر: نه. بنجامین بوچلن[10] ارتباط میان آن‌ها را دید. تا آن زمان، من آن‌ها را به عنوان دو طراحی کاملاً آبستره می‌پنداشتم.

سراتا: او ارتباط بین آن‌ها را تشخیص داد؟

ریشتر: بله، و بعد من هم متوجه شدم. این روشی است که من با آن جلوی خروج چیزها از ذهنم را می‌گیرم، روشی که خیلی خوب عمل می‌کند. گاهی حتی نمی‌دانم دارم چه کار می‌کنم. در گذشته گاهی عکس‌هایی از حوادث وحشتناک و قتل‌ها یا قربانی‌ها وجود داشت که کاملاً فراموش کرده بودم، با وجود اینکه آن‌ها را کشیده بودم. شاید نکته‌ی خوبی هم در این نهفته باشد.

سراتا: به خاطر اینکه حتی اگر شما سوژه‌ی بسیار محکمی داشته باشید در لحظه‌ی معین باید زندگیِ خودش را به‌عنوان نقاشی گسترش دهد.

ریشتر: برای نقاشی بله؛ اما برای نمایش و تصویرسازی نه.

سراتا: بیایید برگردیم به تفاوت دقت و شانس. شما بسیار دقیق هستید، دوست دارید همه چیز منظم باشد.

ریشتر: به‌طرزی وسواس‌گونه.

سراتا: وقتی نقاشی‌ای واقع‌گرا می‌کشید، آیا باید خیلی دقیق باشید؟

ریشتر: بله، به معنای وسیع کلمه.

سراتا: سعی دارید با این تصاویر واقع‌گرا به چی دست بیابید؟

ریشتر: سعی می‌کنم از چیزهایی که می‌بینم و مرا تکان می‌دهد به بهترین شکلی که می‌توانم نقاشی کنم. همین.

سراتا: درباره‌ی حقیقتی صحبت کردید: اینکه گاهی نقاشی نمی‌کنید. دوره‌هایی دارید که در آن نقاشی نمی‌کنید. دلیل‌اش آن است که دنبال موضوعی می‌گردید یا دچار شک هستید؟

ریشتر: بله. الان در چنین دوره‌ای هستم و وقتی مثل حالا گیج می‌زنم، برای کار روی یک کارنما و غیره مطمئن نیستم. فقط عذری دارم که در این لحظه نقاشی نکنم یا اینکه در جستجوی این فاصله [بین دوره‌های کاری] هستم؛ چون دیگر هیچ ایده‌ای ندارم. بی‌شک ترکیبی از هر دو حالت.

سراتا: گاهی در طول روز نیاز به بی‌خیالی دارید.

ریشتر: بله همیشه نمی‌توان به‌درستی کار کرد. تنها چیز نگران‌کننده ترس از این است که دیگر هیچ ایده‌ای نیاید، ترسی که ممکن است همه‌جا یافت شود، همیشه. ـ

منبع: http://www.timeout.com

[1]. Gerhard Richter

[2]. Nicholas Serota

[3]. 4 panes of glass (1967)

[4]. Ema،تابلویی که ریشتر در ۱۹۶۶ از همسر خود نقاشی کرد.

[5]. پس از آنکه تابلوی برهنه از پلکان پائین می‌آید در نمایشگاه کوبیست‌ها (سالن مستقلان، ۱۹۱۲) رد می‌شود، مارسل دوشان تصمیم به ترک نقاشی می‌گیرد و اعلام می‌کند که نقاشی مرده است.

[6]. retina art

[7]. Sigmar Polke

[8]. Konrad Fischer، نقاش و گالری‌دار آلمانی (۱۹۳۹تا۱۹۹۶).

[9]. Baader-Meinhof، سری نقاشی‌هایی که ریشتر در ۱۹۸۸ ساخت. موضوع این نقاشی‌ها، عکس‌هایی بود که از اعضای بادر-مینهاف در روزنامه‌ها چاپ می‌شد. بادر-مینهاف نام گروهی چپ‌گرا بود که در ۱۹۷۰ در آلمان شکل گرفت. اعضای این گروه برای تحقق اهداف ضدامپریالیستی، مبارزه‌ی چریکی در داخل شهرها را در پیش گرفتند.

[10]. benjamin buchlon، تاریخ‌نگارِ هنر و نویسنده درباره‌ی ریشتر.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: