«مارگرت (۱۹۸۱)، اثر آنسلم کیفر»، نوشته‌ی سو هوبارت (۲۴اکتبر۲۰۰۸)، ترجمه‌ی علی گلستانه

پل سلان[1] تنها عضو خانواده‌اش بود که از زندان سیاسی در دوران هُلُکاست جان به در برد؛ بااین‌حال، در ۱۹۷۰، در ۴۹سالگی، پس از پیکربندی‌کردن اثری که شعر پژمرده‌حال و دردناک «فوگ مرگ»[2] را نیز شامل می‌شد، دست به یک خودکشی ناموفق زد. در این شعر، او از حال ساکنان کمپی می‌گوید که شیر سیاه می‌نوشند و در آسمان گورهایی می‌کَنند. دو شخصیت متباین در این شعر حضور دارند که همچون استعاره‌هایی مرکزی عمل می‌کنند: مارگرت[3] با آبشار موهای طلاییِ آریانژاد، و شولامیت،[4] زنی یهودی که موهای سیاهش نشان از سامی‌تبار بودن او دارد و نیز نشان از هرآنچه که پس از سوختن به خاکستر بدل شده است.

درونمایه‌ی شعر سلان، آنسلم کیفر،[5] هنرمند آلمانی را به خود مشغول کرده است؛ هم‌او که مارگرت و شولامیت برایش بدل به شخصیت‌های استعاری اصلی مجموعه نقاشی‌هایی شدند که تابلوی مارگرت (۱۹۸۱) از جمله‌ی آن‌ها است. در آثار کیفر، هنر و تاریخ رابطه‌ای درهم‌آمیخته و ناهمگون دارند. در دهه‌ی هفتاد، او به تصویرکردن چشم‌اندازهایی علاقه‌مند شد که به‌نظر می‌آمد جای‌دادِ رویدادهای تاریخی باشند: چشم‌اندازی سرنُمونی[6] که بر زمین سوخته یا سیاه‌شده چیره می‌شود و خط‌افق رفیع که گویی می‌خواهد راه رهایی را ببندد.

(1981) Margarette, mixed media on canvas

همان‌گونه که از نقاشی‌های دهه‌ی ۱۹۸۰ کیفر، با موضوع مارگرت و شولامیت برمی‌آید، او نیز مانند سلان، برای منش‌نماییِ این دو زن، مجموعه‌ای از استعاره‌های دیداری را گسترش می‌دهد. موی سیاه شولامیت معمولاً نقاشی می‌شود؛ درحالی‌که موی مارگرت با چسباندن کاه بر صفحه‌ی نقاشی، نشان داده می‌شود. کیفر با این تصاویر، که گویی بازتابی از یکدیگرند، به‌طورضمنی نشان می‌دهد که سرنوشت و فرهنگ این دو زن، پیوندی ناگسستنی با هم دارد. کاهِ به‌کاررفته در نقاشی‌ای از شولامیت، طره‌ی طلایی مارگرت را به‌یاد می‌آورد؛ درحالی‌که خطوط سیاه یا بخش‌های آشفته و درهم و سیاه‌رنگ در تابلوی مارگرت، اشاره بر منش خاموش و زدوده‌ی شولامیت دارد. ازنظر کیفر، آلمان، با هُلُکاست خود را معیوب کرد و او می‌کوشد تا با نقاشی‌کردن این دو زن، این خسران را در هنر جبران کند.

موفقیت درخشان طنین استعاری سرب و ماسه، موجب شد که در اوایل دهه‌ی هشتاد، کیفر به استفاده از ساقه‌های گندم روی آورد. توانشِ این ماده در سوختن و خاکسترشدن، نه تنها سرزمینی زخم‌خورده و شکل‌یافته از تاریخ و جنگ و آتش را نشان می‌دهد، بلکه می‌تواند نشانی از استحاله‌ای کیمیایی نیز باشد. تابلوی مارگرت که با کاه، نمادآور زمین‌دوستی و اصالت روح آلمانی، نشان‌گذاری شده، به کیفر امکان می‌دهد که با اعتقاد بغرنجِ نژاد ناب، بازی کند. تصویر مارگرت به پندار ژرمانی از زنانگی که ساخته و پرداخته‌ی گوته[7] است، بدهی بسیاری دارد. در فاوست،[8] مارگرت (که با نام گرِچِن[9] نیز شناخته می‌شود)، عشقی پاک و بی‌آلایش به فاوست نشان می‌دهد. اما عشق، او را به سلسله‌ای از نیرنگ‌ها و کشتن فرزندش رهنمون می‌شود. فاوست [نیز]، برادر مارگرت را هنگامی که بر بستر حصیری در زندان خفته بود، می‌کشد. بدین‌گونه، نزهت مارگرت لکه‌دار می‌شود. گوته، زنان را همچون حافظان قدسیِ ارزش‌های اخلاقی‌ای مجسم می‌کند که با نیروی مردانه از میان رفته است، اما هنوز امکان حفظ و اعاده‌اش وجود دارد. این، الگویی است که کیفر اغلب به آن ارجاع می‌دهد؛ باوجوداین، برای او، اشاره به پاک‌دامنی چنین زنانی واجد نوعی دوسویگی [معنایی] است.

در این تابلو، نام مارگرت همچون دیوارنبشته‌ای دعایی‌ـ‌یادگاری، باشتاب در عرض صفحه نوشته شده است. پیچه‌های کاه که همچون حلقه‌های دود برآمده از دودکش‌های اردوگاه مرگ بالا می‌رود، در شعله‌هایی شمع‌مانند پایان می‌گیرد. معنا ایهام دارد. این محصول شکوفا ممکن است بر رستاخیز دلالت کند، در‌حالی‌که خاکش از آنچه پرورانده، سوخته است و در همین حال، لایه‌های درهم‌پیچیده‌ی رنگ سیاه، انبوه موهای چیده‌شده‌ی یافته در آشویتس را تداعی می‌کند. کیفر با گزینه‌ی رنگیِ محدود خود می‌خواهد بگوید که بهره‌گیری از طیف رنگی، مربوط به سنت فرانسوی است و او، به‌عنوان یک آلمانی، کم‌ترین خویشاوندی را با این شیوه دارد.

کیفر در ۱۹۶۶، برای پرداختن به هنر، حقوق را رها کرد. فرضیه‌ی فکری و هنری او، دل‌مشغولی‌های دیگر هنرمندان آلمانی را منعکس می‌کند. او نفوذ جنبش‌های امریکایی آبستره‌اکسپرِسیونیسم، پاپ و مینیمالیسم را پس زد تا برای بازتاب‌دادن دگرگونی‌های گذشته‌ی جنگ‌زده، نظرگاهی آلمانی جست‌وجو کند. از «هنر برای هنر» روی گرداند تا با کاوش در گذشته، برای [پیش‌نهادن] آینده درس بگیرد. تحت تاثیر بویس،[10] هنر را همچون [راهی برای] بازسازی و فرآیندی روحانی دید و اسطوره و استعاره را چون راهی برای وارسیِ «واپسین دهشت تاریخ» برگزید.

این عزم و انگیزه برای به‌پرسش‌گرفتن دوران نازی، احتمالاً تااندازه‌ای از روحیه‌ی قیام بر ضد میراث نسل‌های پیشین در دهه‌ی ۱۹۶۰ آغاز شد. احساس حضور [و تداوم] بی‌نشان جنگ دوم جهانی در جای‌جای آلمان معاصر، او را به رویارویی با تابوهای نهفته‌ی جامعه‌ی آلمان پسا‌ـ‌جنگ کشاند.

این نقاشی‌های کاه‌اندود که در میان قوی‌ترین آثار کیفر جای دارد، واژه‌های ریلکه[11] را بازتاب می‌دهد: «زیبایی / جز آغاز وحشتی نیست / که هنوزش برمی‌تابیم».[12] در مارگرت، کاه همچون نمادی از احساسات جوشانی عمل می‌کند که برآمده از انگاره‌ی سرزمین در تاریخ آلمان است. به‌نظر می‌رسد که کیفر در اینجا به‌کنایه، به لکه‌ی ننگی بر روح ملت آلمان اشاره می‌کند که همچنان در پی دربرگرفتن نسل‌هاست تا نابودشان کند.

* تابلوی مارگرت (۱۹۸۱) امروزه در مالکیت ساچی است.

منبع: http://www.independent.co.uk


[1]. Paul Celan

[2]. Death Fugue

[3]. Margarete

[4]. Shulamite

[5]. Anselm Kiefer

[6]. archetypal

[7]. Goethe

[8]. Faust

[9]. Gretchen

[10]. Joseph Beuys

[11]. Rainer Maria Rilke

[12]. ترجمه‌ی این بند، از کتاب «سوگ‌سروده‌های دوئینو» (ریلکه، ترجمه‌ی علی عبداللهی) وام گرفته شده است –م.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: