طرح نکاتی درباره‌ی سامانه‌ی توزیعیِ هنر / نوشته‌ی علی گلستانه

این نوشته، بخشی از متنی است که در دوهفته‌نامه‌ی تندیس (ش۲۵۴، ۸مرداد۱۳۹۲) چاپ شد.

اگر مختاربودن هنرمند را در تعیین چگونگی نمایش و فروش آثارش، بخشی از حق او برای مستقل‌بودن بدانیم، تردیدی نمی‌ماند که پس از چیرگی‌یافتن سامانه‌های نمایش و فروش بر دنیای هنر، دیگر هنرمند مستقلی وجود ندارد: وابستگی هنرمند به این سامانه‌ها هرروز بیشتر می‌شود. از آزادی محض هنرمند در آفرینش دنیاهای تازه، امروز دیگر جز آرزویی و نامی نمانده است. سامانه‌های منسجم و مستحکم نمایش و فروش آثار هنری، با روابط و نفوذ خود و «حمایت همه‌جانبه» از «هنرمندان مستعد» (و آشکار است که این تعبیرها کنایه‌ای در خود دارد)، حصاری نیرومند به‌گرد ایده‌ی آزادی هنرمند در آفرینش هنری و ارتباط او با مخاطب کشیده‌اند. اینکه در بسیاری از موارد، تنها مخاطبان آثار هنری، خریداران آن‌ها هستند، واقعیت شومی است که نزول اثر هنری را از مقام کار‌آوردی معنایی به کالایی بی‌خاصیت نشان می‌دهد. از جهتی دیگر، توزیع منطقه‌ایِ سالن‌های خصوصیِ نمایش آثار هنری در سطح شهرها و شکل فعالیت این سالن‌ها، مخاطبان آثار هنری را به خریداران آن فروکاهیده است. خلاصه‌ي کلام: هنر نه در محدودیت فرمال یا ممیزی معنایی، بلکه در درون سامانه‌ی نمایش محدود به اقتصاد، کارکردی محوری و ابزاری یافته است.

هربار، پس از برگزاری حراج‌های هنری، فریاد تحسین هنرمندان و دست‌اندرکاران خصوصی فرهنگ و روزنامه‌ها و نشریات ادواری برمی‌خیزد و برق شادی در چشمان امیدواران می‌درخشد که «فرهنگ در حال رشد است». بسیاری بر این باورند که فرودآمدن چکش حراج دولتی نیز دربرابر دستان بالارفته‌ي خریداران ثروتمند کافی خواهد بود تا پیش‌فرض غالب دولت مبنی بر اولویت اقتصاد بر فرهنگ را دگرگون‌شده بخوانند. اما درواقع همراهی دست‌اندرکاران خصوصی و دولتی در انواع حراج‌ها، درنهایت نه‌تنها نشانی از برتری فرهنگ بر اقتصاد ندارد، بلکه انبازی غم‌انگیز دو گروه را در تثبیت اولویت اقتصاد بر فرهنگ نشان می‌دهد. برگزاری حراج دولتی، «اقدام هوشمندانه»ی دولت در اعتلای بُعد کیفی هنر نخواهد بود، زیرا مدیریت اقتصادی ابداً نمی‌تواند عنصری تعیین‌کننده در اعتلای کیفیت هنر باشد؛ بلکه از یک‌سو، این کار فقط ایجاد بازاری مصنوعی است که در آن تنها گروه کوچک و ثابتی از هنرمندان از حمایت بهره‌مند می‌شوند و از سوی دیگر، شراکت دولت در فعالیتی اقتصادی است برای آنکه سهم خود را از ارزش افزوده‌ی کالاهای هنری برگیرد. بنابراین، حمایت دولت از خرید و فروش آثار هنری، با توجه به محدودیت همیشگی و خطرناک آثار شرکت‌داده‌شده در حراجی‌ها، بدترین حمایتی است که دولت می‌تواند از هنرمندان انجام دهد؛ چراکه هنر تنها یک محور دارد: ارتباط انسانی. بنابراین توفیق آن در کسب جایگاه کالا هرچند از جنبه‌ی نیاز معیشتی هنرمند، ضروری باشد، به‌هیچ‌رو مایه‌ی تفاخر نیست؛ زیرا برخلاف کالاهای مصرفی که مخاطبانشان همان خریداران آن‌ها هستند، در هنر، خریدار لزوماً مخاطب نیست.

اما می‌توان از حمایتی راستین هم سخن گفت: حمایت مردم از هنر؛ حمایت مخاطبان واقعی هنر و نه خریداران آن. در وضعیتی که ایدئولژی بازار هنر سعی در تثبیت این حکم ماورائی دارد که «مردم هنر را نمی‌فهمند»، تلاش همه‌جانبه برای نقد این حکم، اهمیتی دوچندان می‌یابد. زیرا چنین حکمی، به‌غیر از آنکه به تعریفی ذات‌باور از «هنر» و «مخاطب» وابسته است (امری که به‌شکلی مشکوک با منش نسبی‌گرای بازار در تضاد است)، حکمی تاریخی است که در دوران مشخصی از روند تحول روابط هنر و جامعه جعل شده است. بنابراین، بازشدن مسیر نقد این ایده، برای احیاء رابطه‌ی هنر با مخاطبان بی‌چهره و احیاء آزادی هنرمند در آفریدن دنیاهای نو و منزه از پیش‌فرض‌ها و کلیشه‌ها و بازی‌های اقتصادی، امری ضروری و چه‌بسا حیاتی است. اما برای آنکه هنرمند امروز بتواند از وضعیت برده‌وار خود در سامانه‌ی خریدوفروش هنر که او را همچون گلادیاتورهای قدیم یا فوتبالیست‌های جدید، خرید و فروش می‌کند، بیرون آید، لازم است که سامانه‌ی ارتباطی‌اش را با مخاطب بازسازی کند. هنرمند به پول نیاز دارد؛ ولی بیش‌از‌آن نیاز دارد تا دیده و فهمیده شود و چشم مخاطبان راستین و «نیازمند» به هنر را به‌سوی آثار خود بچرخاند. برای این کار ناچار است تا مسیر ارتباط با مخاطب را بگشاید؛ ارتباطی انسانی و نه اقتصادی؛ ارتباطی که در آن، «آزادی در گفت‌وشنود» حرف نخست را می‌زند، نه پول. ـ

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: