بازنماییِ چهره‌ها؛ گفت‌وگو با اکبر رفیعی / علی گلستانه

این متن، گزیده‌ای از گفت‌وگویی است که به بهانه‌ی نمایش نقاشی‌های پرتره‌ی اکبر رفیعی در نگارخانه‌ی هفتان (اردیبهشت۱۳۹۱) انجام و در دوهفته‌نامه‌ی مکعب (ش۱۱، ۱تیر۱۳۹۱) چاپ شده است.

از همان شروع فعالیت جدی‌ام دوست داشتم مناظری نقاشی کنم که یا متروکه باشند و یا متروکه به نظر برسند. نمی‌خواستم حضور انسان، حتی به شکل چند لکه‌ی نامشخص یا حتی به صورت یک سایه، در کارم مشخص باشد ـ مگر در قالب دستکاری‌ای که او در طبیعت انجام داده و تاثیری که بر شکل‌دهی به آن گذاشته است. این ایده‌ای است که تا آثار منظره‌ی جدیدم نیز دنبال کرده‌ام. به نظرم می‌رسد که نباید به انسان به عنوان جزئی از طبیعت و منظره نگریست، بلکه باید کار جداگانه‌ای در موردش انجام داد. بیشتر منظره‌های من فضاهایی را به تصویر می‌کشند که انسان در آن دستکاری کرده و یا خانه ساخته، و سپس آن را فراموش کرده است. اما اگر بخواهم محیط شهر را خالی از سکنه نشان دهم یا باید تصویری فانتزی از شهر ارائه دهم ـ مثل بعضی از فیلم‌هایی که شهری را نشان می‌دهند که در آن همه مرده‌اند ـ و یا مثل بعضی نقاشان در و دیوارهای شهر را نقاشی کنم که بر روی آن‌ها یادگاری و پستر و… مشاهده می‌شود. همه‌ی این راه‌ها به نظرم کلیشه‌ای و سر راست می‌آیند. این راه‌ها برای من جالب نبود. نمی‌خواستم این خالی از سکنه بودن به یک جور شعار واضح و تکراری تبدیل شود. بلکه می‌خواستم آن‌چه دیده می‌شود کاری باشد که من بر روی بوم انجام می‌دهم.

ضروری می‌دیدم که به انسان بپردازم، ولی نه در منظره و در مقام موجودی که بخشی از طبیعت است. می‌خواستم این کار را در نقاشی‌های جداگانه‌ای انجام دهم. به همین دلیل نقاشی پرتره برایم اهمیت خاصی دارد، پرتره‌ی انسانی که امروزه درمانده‌تر از هر دوران دیگری است. در این شرایط این که چشم را بر چنین واقعیاتی ببندیم اصل واقعیت را تغییر نمی‌دهد. به هر حال من این نیاز را در خود حس می‌کنم که زیر تاثیر دریافت‌هایم از چنین شرایطی نقاشی کنم. و برایم مهم نیست که این پرتره‌ها، پرتره‌ی چه شخصیت‌هایی باشد، چون نمی‌خواهم محتوای نقاشی‌ام زیر تاثیر ویژگی‌های این شخصیت قرار بگیرد. من سعی می‌کنم تصویری کلی از انسانِ مصیبت‌زده را بازتاب دهم. چهره در این‌جا برای من منزلتی نمادین دارد. ولی نباید سعی کرد از همین هم دوباره یک پیام سرراست و مستقیم بیرون کشید. من تاکیدم بر روی برخورد تجسمی با موضوعِ نقاشی است. آن‌چه برای من اهمیت نخست را دارد خودِ کنشِ نقاشانه است. نکته‌ی دیگر این‌که در این نقاشی‌ها، من سعی می‌کنم از جذابیت‌های دیداریِ سطحی بپرهیزم. لحظه‌ای هست که تابلوی شما بسیار فریبنده شده است، ولی نباید به این فریبندگی بسنده کنید. من آن را از بین می‌برم. این برای من حکم نوعی تابو شکنی دارد. در ثانی من از زود به نتیجه رسیدن بدم می‌آید. دوست دارم مخاطبانم در تابلوهایم چیزی ببینند که در برخورد با تصویری که در نگاه اول فریبنده است نمی‌بینند. رسیدن به جذابیت برای من تازه آغاز راه است. نقاشی برای من یعنی همین از بین بردن. اتفاقاً این‌جاست که چیزی ساخته می‌شود، همان‌جایی که شما تصمیم می‌گیرید تا چیزی را که «فکر می‌کنید دارا هستید» از بین ببرید.

دوستان من در همان جشنواره، امروز اسم و رسمی دارند. نمی‌گویم برای من این مهم نبود، ولی آن‌چه بیش از این برایم اهمیت داشت این بود که زیر تاثیر جریانی قرار نگیرم که به آن معتقد نیستم ـ آن هم زمانی که هنوز خود را به درستی نشناخته‌ام. من نمی‌تونستم با جوّي که در آن زمان بر فضای هنر حاکم بود کنار بیایم و حتی امروز هم که بعد چند سال دوباره به دیدن گالری‌ها می‌روم خود را با این محیط‌ها و آثار بیگانه می‌یابم. همه‌ی آن چیزهایی که به نظرم راه حل‌های ساده و سر راست می‌آیند در بیشتر نقاشی‌های امروز دیده می‌شود. خسته شده‌ام از این‌که این قدر نقاشی‌هایی دیده‌ام که با این رنگ‌های خاکستری مشابه نقاشی شده‌اند یا نقاشی‌هایی که برای بیانِ خوی حیوانی انسان‌ها، انسان را با سرِ گرگ و پنجه و دُم نشان می‌دهند! این مشخص می‌کند که نقاش تا چه حد به موضوعِ انسان از بیرون و متکبرانه نگاه می‌کند و خود را از این «انسان‌های دَدمنش» متمایز می‌کند. بد نیست اگر این هنرمندان کمی هم با خودشان دشمنی کنند. من ترجیح می‌دهم به آلام انسان‌ها بپردازم، آلامی که خود نیز آن‌ها را احساس می‌کنم. در واقع از مسیر درک آلام و دردهای خودم به تصوری کلی از دردهای انسانی می‌رسم.

فکر می‌کنم این پرتره‌ها از نقاشی‌های پیشینم موفق‌تر هستند. این تبلور و به بار نشستن را حس می‌کنم. و حس می‌کنم که در آستانه‌ی چهل سالگی، به نقطه‌ی قابل اتکایی رسیده‌ام و می‌توانم بدون ترس از تاثیر گرفتنِ سطحی از محیط به فضای هنری و گالری‌ها بازگردم. ولی از حالا نمی‌توانم برنامه‌ای برای نقاشی‌های آینده‌ام داشته باشم. چون معتقدم که تحولِ روحِ انسان چگونگی و کیفیتِ تحولِ آثارش را تعیین می‌کند، و طبعاً این تحول پیش‌بینی‌ناپذیر است. ـ

نگاره‌ها:

«پرتره (بدون‌عنوان)»، اکبر رفیعی، رنگ آکریلیک روی بوم، ۱۳۹۰.

«پرتره (بدون‌عنوان)»، اکبر رفیعی، رنگ آکریلیک روی بوم، ۱۳۹۰.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: